محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1273

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

آورده [ 2 ] و به اين بيت سوزنى تمسك نموده « 2 » : بيت هر يكى همچو سگ لاك دوان از پى بوى * آفت نقل و « 1 » هلاك قدح و مرگ سبوى لشك - [ به وزن اشك ] در نسخهء وفائى شبنم است كه چون برف زمين را سفيد كند [ 3 ] . مثالش ابو العباس گويد : شعر « 1 » گر كنون باز مرا برگ همى خشك كند « 2 » * بيم آنست مرا لشك بخواهد زدنا و در نسخهء ميرزا بمعنى پاره‌پاره آمده . كذا فى تحفة السعادة . اما در فرهنگ بمعنى پاره آمده و لشك لشك بمعنى پاره‌پاره آمده . لنكاك - [ بنون و كاف . به وزن زنگار ] سخن ناخوش باشد . مثالش استاد طيان گويد : بيت من با تو سخن بلابه گويم * از چه دهيم جواب لنكاك لك‌وپك - آلات و ادوات خانه از كاسه و كوزه و غيره . كذا فى التحفة . و در فرهنگ بمعنى اسباب خانه چون فروش و رخوت كه كهنه شده باشد آورده [ 4 ] . مثالش امير خسرو گويد : بيت آورد لك‌وپك ز براى من مسكين * با آنكه لكش داده‌ام از بهر بضاعت و بمعنى تكاپوى نيز آمده . رودكى گويد : بيت اى لك ار ناز خواهى و نعمت * گردد درگاه او كنى لك‌وپك و - بضم لام و باء - گنده و ناتراشيده باشد . لمشك - [ بكسر لام و ميم ] جغرات چكيده كه شير و نمك در آن اندازند [ 5 ] . لنبك - [ بضم لام و سكون نون و فتح باء ] نام سقائى كه بهرام گورمال براهام يهودى را به او داد . مثالش خاقانى گويد :

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - در لغت‌نامهء اسدى ( چاپ نگارنده ) : باز ترا . . . شود . ( 1 ) در برهان معنى لاك سنگ‌پشت يعنى جلد خزفى و ذبل كشف نيز دارد . ( 2 ) اما در شعر شاهد سوزنى لاك معنى لاج دارد يعنى ماده سگ . ( 3 ) ظاهرا مصحف به شك ، پشك . ( 4 ) برهان گويد از توابع است و تفسير عبارتى كه در عربى بضاعت مزجاة گويند و در برهان معنى بىهنر مقابل هنرمند نيز دارد . ( 5 ) برهان گويد لمسك نيز آمده است .